قهرمانهای انفرادی
گاهی به این میاندیشم، که شاید یکی از مسائلی که داشتن یک تیم منسجم در سازمان را با چالش مواجه میکند، این است که در پیشانی ما ایرانیها هنر کار تیمی نوشته نشده و فرهنگ کار تیمی از همان ابتدای کودکی در ما شکل نگرفته است. چون طبیعتاً انسان تمایل به بی نظمی دارد و نگرش کار تیمی «ساختنی» است. حتماً همه شنیدهایم که مثلاً مسابقه صندلی بازی که همه ما حداقل یک بار در آن شرکت کردهایم بیشتر ما را روبروی هم قرار داده است. هر کس زودتر نگذارد دیگری بنشیند برنده است، من برندهام تنها در صورتی که حداقل یک بازنده غیر از من وجود داشته باشد. یا مثلاً من وقتی به شاگرد اولی نزدیکتر میشوم که همکلاسیهای دیگرم به اندازه من خوب نباشند. یا در کنکور رتبه و برتری نسبت به دیگران، مهم است نه اینکه من لزوماً چقدر خوب هستم. به عبارت دیگر هرگاه لازم شده من به موفقیت فکر کنم، باختن اطرافیان جزء پیشنیازهای آن بوده است. البته به لطف فوتبالهای خیابانی و مسابقات ورزشی تیمی مدرسه، اندکی این موضوع تعدیل شده ولی همین موضوع هم در نسلهای جدید کمتر دیده میشود. چند درصد از دبیرستانیها در مسابقات ورزشی جمعی شرکت میکنند؟ چند درصد میتوانند در آن تجربههای شیرینی را بدست آورند؟ از تمام آن تیمها فقط یک تیم قهرمان میشود! بقیه خاطره ناکامی در کار تیمی را با خود به یدک خواهند کشید. آنهایی که بازیکن قوی بودهاند، به خاطر ضعف و بیخیالی همتیمی خود شکست خوردهاند و آنها که ضعیف بودهاند، از فریادها و تحقیرهای همتیمیهای خود کلافه شدهاند. اما تکرار کار تیمی بیشتر، مثلاً در ورزش فوتسال (به دلیل دسترسی آسان به آن از کودکی) به ما طعم موفقیتها و شکستهای رنگارنگ کار تیمی را چشانده که اکنون میتوانیم در این رشته در مسابقات جهانی مدعی باشیم. آنهایی که هفتهای یک بار به سالن ورزشی فوتسال میروند، اگر این هفته شکست بخورند فرصت تجربه برنده شدن در هفته بعد را خواهند داشت. شاید به خاطر همین است که ما در المپیک و مسابقات جهانی کشتی و ورزشهای رزمی و وزنهبرداری به قهرمانی فکر میکنیم ولی در جام جهانی فوتبال هنوز در حسرت صعود از مرحله گروهی به مرحله بعد باقی ماندهایم.
بهترین بازیکن زمین
اکنون همین افرادی که از مسیر کودکی تا جوانی تجربیات متنوعی از کار تیمی داشتهاند قرار است ناگزیر در تیم سازمان ما با هم همکاری کنند. گاهی آنها حتی نمیدانند موفقیت کل تیم در گرو چه چیزی است؟ هر فردی که یک بار فوتبال دیده باشد میداند که هر چقدر تیم او گل بیشتری بزند و گل کمتری بخورد، احتمال برنده شدنش بیشتر است. اما در سازمان ما شرط موفقیت تیم چیست؟ سود بیشتر؟ فروش بیشتر؟ هزینه کمتر؟ و از همه مهمتر چقدر بیشتر یا کمتر؟ رقیب ما چند امتیاز بیشتر یا کمتر از ما دارد که ما باید برای کم کردن یا بیشتر کردن آن فاصله تلاش کنیم و نقطه قهرمانی تیم ما کجاست؟ در پایان یک بازی تیمی نظیر فوتبال، شناسایی بهترین بازیکنان و نمرات آنها، بر اساس تأثیرگذاری آنها در نتیجه و عملکردشان قابل اندازهگیری و تعیین است. در سازمان ما با فرض تعریف موفقیت جمعی و فاصلهمان از رقبا (که آن هم معمولاً انجام نمیشود)، چه کسی و چگونه میزان تأثیر و تلاش هر فرد را اندازهگیری میکند؟ وقتی این زیرساختها فراهم نباشد، عملاً انتظار ایجاد فرهنگ کار تیمی در یک سازمان، انتظار منطقی نیست. بدون این زیرساختها، سخنرانیهای متعدد ما در زمینه لزوم همدلی و کار تیمی و از خودگذشتی، برای کارکنان، تنها شعارهایی است که هیچگاه عملی نخواهد شد.
خشت اول کار تیمی
پس شاید بتوان گفت که خشت اولی که مدیران سازمان باید بگذارند تا کار تیمی و فرهنگ آن در سازمان جوانه بزند، ایجاد زیرساختهای اولیه این موضوع است. باید فرض کنیم یک تیم فوتبال داریم، برای آن چه چیزهایی باید تعریف شده باشد؟ در کدام لیگ قرار دارد؟ رقبا و سابقه آنها چیست؟ چطور در لیگ امتیاز به دست میآید، برد چند امتیاز دارد و مساوی چند امتیاز؟ قوانین مسابقه چیست؟ ما کجای جدول لیگ هستیم و باید به کجا برسیم؟ قله قهرمانی کجاست و پرتگاه سقوط به دسته پایینتر کجاست؟ این همان نقشی است که مدیران باید بازی کنند ولی چون خودشان از همان مسیر کودکی تا جوانی کارمندانشان، به این نقطه رسیدهاند و تجربه کار تیمی موفق نداشتهاند، کمتر به آن توجه میکنند و عملاً تا ثریا میرود دیوار کج! تعیین همه این موارد برای یک کسب و کار، با رویکرد سیستمها و روشها قابل عملیاتیسازی است وگرنه تنها به چند خط نوشته بر روی تخته وایت بورد اتاق جلسات یا درد دلهای مدیران با هم محدود خواهد شد.


بدون نظر